تبليغاتX
تو کجایی
هرکس گلدی سن هاردایدین
.
.

دئدییم سؤزلری کیمسه دینله­میر

تک اؤزوم دینلیرم نه­لر دئییرم

سؤزلریم آغزیمدان چیخاندا سؤنور

آدی دئیشیلیر سسی دییشیلیر

بلکه­ده قولاقلار ترسه ائشیدیر

«اَ»، «اِ»یه چئوریلیر «آ»،«اُ»وا دونور

 

کلمه­لر ایسته­ییر ایزین ایتیرسین

تاپیلماز دئییلمز تاپماجا اولسون

غریبه کلمه­لر، اؤگی کلمه­لر

تزه­دن ایسته­ییر من­ده دوغولسون

 

هله­ده دینمیرم بلکه کلمه­لر

بئینیم­ده قوروشان سؤزلره اویسون

دیلیمی باغلادیم لال­جا دانیشدیم

هرکس اؤز سؤزونی دیلیمه قویسون ...

.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 13:43  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.

حالا بياييد و هي به گرافيست و صفحه­آرا و تايپيست گير بدهيد كه ال است و بل است. متن­ها غلط، صفحات ناموزون، گرافيك افتضاح . ماشاء ا… فحش­خور اين جماعت هم بالاست و از هرجايش بگيري از آن­ور كار بالاخره يك چيزي بيرون مي­زند. ولي اي­كاش مي­دانستند مي­دانستيم مي­دانستيد!! كه چه بلايي سر گرافيست و صفحه­آرا و تايپيست بيچاره مي­آورند (بخوانيد مي­آيد) تا از آن­طرف دستگاه عريض و طويل چاپ يك مجله­اي به­نام X بيرون بيايد.

حالا ما درد دل آقايان و ايضاً خانم­هاي حروف­نگار!  را به خودشان واگذار مي­كنيم، و مي­رويم سر درد خودمان.  زنگ مي­زنند به طراح محترم! كه بيا تايپ مطالب تمام شده و امروز و فرداست كه بايد مجله را بفرستيم براي چاپ، هرچه زودتر خودت را برسان! بعله خودش را مي­رساند! سردبير محترم متني را نشان مي­دهد كه برو اين مطلب را كار كن ببينيم چطور مي­شود؛ و او مي­رود و سراغ سند (همان فايل) شماره گذشته كه مطلب جديد را صفحه­آرايي كند، اما معلوم مي­شود كه فايل قبلي درازا و پنهاي  ناجوري داشته و از گرافيك كم دارد پس بايد يونيفرم جديدي طراحي شود و اين خودش يعني يك هفته كار بالاخره طراح محترم! خودش را مي­كُشد دو شب، شب­بيداري مي­كِِشد و يونيفرم جديد مي­سازد.  كاري كه دوبار پيش از او انجام شده و ولي اولي متفاوت بوده دومي ناقص و فشل.

تازه بعد از آنكه يونيفرم آماده شد متن­ها را مي­دهند كه امشب آماده­شان كن! و اين يعني يك شب­بيداري ديگر ولي نه! اشتباه نكنيد چون عجله داريم بايد در دفتر مجله بماني و همين­جا كار را تمام كني. آن­هم با رايانه گازوئيلي دفتر، كه دوساعت طول مي­كشد برنامه را باز كند. خلاصه چه دردسرتان بدهم به­اصطلاح ريختن مطالب كه تمام شد تازه كاشف به عمل مي­آيد كه مطالب نهايي آماده نيستند و بايد جرعه جرعه تحويل بگيري و همان لحظه صفحه­آرايي شده بفرستي به چاپخانه!!

يك روز، دو روز، سه روز، يك هفته، تكميل قطره­چكاني مطالب و صفحه­آرايي با اعمال شاقه (رايانه گازوئيلي دفتر كه يادتان نرفته) ادامه مي­يابد و او آن تنها! (خودت را تحويل بگير آقاي گرافيست!) شبانه مجله را  پله به پله تكميل مي­كند. يك ساعت و بيشتر صرف پيدا كردن تصوير مناسب براي صفحه مصاحبه و يا صحفه پ‍ژواك مي­كند و دريغا كه جستجو بي­حاصل است آنگاه كه مي­گرد دنبال آنچه مي­داني نيست! بگذريم از اينكه سرمقاله و ته­مقاله! هنوز نوشته نشده و توقع آن است كه همين روزها نوشته آيد!

پرنگويم خلاصه وضعيت همان است كه گفته شد. بي­برنامگي در اين كار آنقدر زياد است كه طراح را مجبور مي­كند از خير كمك كردن بگذرد و كم­آوردنش را رسماً اعلام كند , از بس كه در اين حيطه طراح زياد است آمدن و رفتنشان انگار براي مجموعه عادي شده است.

حالا اي خوانندگان عزيز آنگاه كه مي­خواهيد فحش بدهيد كمي آهسته­تر اين­كار را بكنيد.

 واقعاً التماس دعا!

 

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:49  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.

 

مهمترین و بارزترین مشخصه شعر حبیب یزدانی، درد است. دردی که بازتاب حس درونی خود شاعر در مسیر زندگی است او درد را زیسته است و درد و واژه­های همساز آن از وجودش می­جوشد و بسامد بالای کلماتی چون دلتنگی، رنج، آزار، خسته و از این دست در شعر حبیب و تنوع کلماتی که در ابراز آن درد استفاده می­کند نشان از همین موضوع دارد.

در شعر او کلمات زمخت و دردآلود زیبا نیست؛ حتی گاهی چرکین است ولی از همان دست کلماتی است که بین مردم استفاده می­شود او زبان مطنطن و حتی واژه­های نازک­نارنجی غزلسازان نو را ندارد شعر او سیاه می­شود، تلخ می­شود و حتی ممکن است از معیار زیباشناسی غزل نو خارج شود اما انعکاس­دهنده درد اجتماعی است که او خود را همیشه از طبقه و در ردیف آنها می­داند. شعر او رسالتی به دوش می­کشد که شاید در غزل خوش ننشیند اما او با همین واژه­های معمولی و با همین سیاق سخن می­گوید و رسالتش را انجام می­دهد بی­هیچ نرمشی در برابر کلمات.

در شعر یزدانی کلمات تا وقتی اهمیت دارند که بتوانند بار سخن را به مقصد برسانند و اگر کلمه­ای دیگر همان مقصود را برساند به راحتی استخدام می­شود و او از کنار گذاشتن و یا جمع آوردن هیچ واژه­ای به خاطر معیارهای زیباشناختی شعر ابا ندارد شعر او ظاهری آراسته ندارد و این کلیت شعر است که در عمق معنایی پنهان است و اگر نه، جزئیات بسیار ساده و بدون هیچ پیچیدگی مهفوم خود را می­رسانند حتی اگر به لغزشها و محذورات وزن و قافیه دچار شوند به اين نمونه­ها توجه كنيد:

چه را ه درازی به پیشم گرفتم ...

من ندانم که چه می­خواسته است او ز خدا ...

 

او حتی گاه از دست شعر لجش می­گیرد و بسیار؛ مانند نمونه­های:

به­خدا دیگر از قلم سیرم از غزل از ترانه دلگیرم

 

... و رازی که غمگین شنیدن ندارد

 

چقدر درد من و گوش خلق سنگین است

 

چقدر شعر من امشب به شعر بدبین است

 

.... و حافظانه­ترین شعرهای امروزی به من امید رهایی نمی­کند تلقین

 

از این دست شعرها که بیانگر روح سکوت و سکون­ناپذیر اوست او را از راضی شدن به مقوله شعر برای شعر یا به عبارتی هنر برای هنر، بازمی­دارد او از آن­دست شاعران نیست که برای اثبات قدرت شاعری­اش شعر بگوید؛ او هنر را دریچه­ای برای گریختن از این تگنای رنج می­بیند همچنانکه در شعرهایش پیداست.

 

وجه دوم شعرهای یزدانی طنز تلخی است که در بستر آنها جاری است. طنزی پر از نیش و کنایه که در شعرهای ترکی او بیشتر نمود دارد با زبانی تلخ­وش که حاصل از تجربه­های عینی و ایده­های ذهنی او نسبت به هر موجودی است که کوتاهی­اش موجب زیانی برای جامعه می­شود. فرقی هم نمی­کند که مورد نظرش که و یا چه کسانی باشند. او در آنها از دید بالادست می­نگرد و در شعرش به آنها هشدار می­دهد و در این راه از بسیاری از تکنیکهای طنز استفاده می­کند.

 

برای بررسی بیشتر بهتر است برویم به سراغ خود شعرها؛

 

غزل دلتنگی:

این شعر یزدانی و البته بیشتر شعرهای او ساختمند نیستند از یک نقطه شروع و در جایی نه چندان مرتبط با موضوع اول تمام می­شوند. در بیتهای نخستین سخن از راز بال شکسته و دل گرفته است و در بیتهای آخر به خود شعر به عنوان موضوع اشاره می­شود در بیتها میانی نیز از اشک و راه دراز و تیر جفا سخن می­رود ارتباط این کلمات و موضوعها در کلیت دلتنگی­است که به آنها شکل می­دهد. در بیت اول:

... و رازی که غمگین شنیدن ندارد  كه بال شکسته پریدن ندارد

با «واو» آغازین به شعر وصل می­شویم انگار پیش از این شاعر با خود خلوت کرده است و در اینجا خودگفته­هایش واضح می­شود و او را وارد جهان شعر می­کند. راز غمگینی که شنیدن ندارد، همچنان است که بال شکسته پریدن؛ وی او با همان بال شکسته در هوای شعر پریدن گرفته و رازش را هر چه که غمگینتر واگویه می­کند.

اگر در بیت دوم دقت کنیم سکته­هایی که در خواندن شعر ایجاد می­شود به القاء حس شعر کمک می­کند:

دلم آنچنان در هوایش گرفته که گویی هوای پریدن ندارد.

چینش واژه­هاي بریده از هم، به تپش قلبی می­ماند که عنقریب از تپش خواهد ایستاد؛ قلبی سخت گرفته و غمگین.

در بیت سوم سخن از خشکیدن اشکی در چشم پرحسرتی است که ذوقی برای چکیدن ندارد در این بیت کلمه ذوق خوش ننشسته است شاید اگر به جای ذوق کلمه میل را بگذاریم؛

... و خشکیده در چشم پرحسرت اشکی که میلی برای چکیدن ندارد

بهتر باشد.

همچنان­که در بیت بعد واژه دراز معادل طولانی به­کار رفته و چندان خوشایند نیست تکرار ضمیر من به صورت به پیشم گرفتم از استحکام بیت کاسته است:

در این ره به تیر جفا می­زنندش غزالی که نای رمیدن ندارد

 شعر ادامه می­یابد راه درازی که غزال اندیشه شاعر در آن، شکار جفاپیشه­گانه است. تیر جفا ترکیبی مستعمل است که می­توانست بهتر از این بیاید و اما شاه­بیت این غزل:

فعولن فعولن دل ما دل ما  از این رنج موزون رهیدن ندارد

که یکی از بهترین توصیفهای شاعرانه از مقوله شاعری است. اشاره رنج موزون با آوردن خود واژه­های افاعیلی (فعولن فعولن) به تثبیت آن کمک کرده است. رنج موزونی که شاعر را از آن رهایی نیست. بعد نیز همچنان­که اشاره شد، از سر دلتنگی شاعر از شعر است شعری که چون شوکران جان شاعر را می­پژمرد اما گریزی از آن نیست حتی اگر یک بیت دیگر برای چشیدن نداشته باشد.

.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 9:10  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.


ترانه‌ي «احبـّائي» از جوليا پطروس، خواننده‌ي مسيحي لبنان:

متن نامه‌اي از سيد حسن نصرالله (كه در جواب نامه‌اي از رزمندگان حزب‌الله و خطاب به آنان نگاشته‌شده‌بوده)، مايه‌ي سرودن ترانه‌اي توسط غسان مطر بود. زياد پطروس آهنگش را ‌ساخته و خواهرش جوليا ‌خوانده است.

متن عربی را می توانید در وبلاگ دوست عزیزم سیدمحمدجواد میری ببینید

Canlarım!

Mektuplarınızı dinledim..
İman ve onur dolu.

Siz!
Haykırdığınız gibi...
Meydanda Allah'ın erlerisiniz..

Siz!
Gerçekleşen vaadsiniz!
Siz gelecekteki zafersiniz..

Güneş dağının yiğitleri!
Eşkıyaları alt eden!
Öperim ayaklarınızı!
Onuru bile onurlandıran!

Toprağımızın onuruna bulaşmış!
Gerilemez ve sarsılmaz!
Sizinle dünyayı değiştiririz!

Kadere baş eğenler!
Tatlı yarını sizinle kurarız!
Sizinle yürürüz
Yarınlara ve zafere!


.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:12  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.
از جنگل از درخت
از هر چه ریشه در دل من دارد
از هر چه سبز
از هر چه باوقار
از هر چه استوار
سرودی می¬سازم
پاینده سرافراز
دستان گشوده
در دل شبها بر آسمان


از هر چه کوه، هر چه که پابرجا
غمگین و راست قامت
ایستاده در سر طوفان و تندباد،

از کوهسار که پیوند آسمان و زمین است
سرودی می¬سازم
با واژه واژه واژه مانايي
سنگین و جاودانه ستونی بر آسمان


من چشمه را که خون قریه در آن جاری است
و سبزه را که راز اساطیری حیات
گل را که یادگار سبز گل افشانی است
سرودی می¬خواهم در ذهن مردمان


ای¬کاش
می¬شد آری ای¬کاش
در خلوت همیشه مرتع¬ها
و رازناكي سرشار دامنه¬ها
بیتوته می¬کردم
ای¬کاش
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 15:53  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.
از مرزهای بودن
و از کرانه های سرودن
گذشتند
چون سزاوارانی به روشنی
مرزها را عقب کشیدند
هل دادند تا گوشه ذهن سیاست بازان

اسبها را زین می کنند
آسمان را با کبوترهایشان آذین
مینها را از سر راه هرات به کابل برمی دارند

قد می کشند سروها به تمامی
تا شعر را بر جاده های شوق ببینند

این خاطرات کیست که به فرخار می بری
یاد کدام زمزمه ها را به قندهار
برخیز
شاعران منتشر شده بر جاده ها
با دفترچه های شعرشان
به استقبال می رسند


حالا بيا
چشمهایمان را عوض کنیم
من خاطرات رفته خود را در تو
تو روزهای روشن خود را در من ببين
من همه بمب ها و مین ها را
از بهسود تا تهران-از کوچه های سبز لواسان
پاک می کنم
تو تن خسته خود را
در سرعین چشمهایم بشوی!

.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 19:0  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.

ندارم هراسی که تنها بمانم
تو را می ­کشم در دلم تا بمانم
تو را می ­کشم روی شن­های ساحل
که در رد پای تو دریا بمانم
من آن موج درگیر دریای خویشم
که عادت ندارم که یک­جا بمانم
تو را می­کشم عشق، من روی موجی
که عمری به ­گوش صدف­ها بمانم
تو را می­کشم روی آن لنج سرکش
و می­ترسم از رفتنت جا بمانم
برو خاطرت سبز باد ای مسافر
نمی­ترسم از آنکه تنها بمانم
.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 9:0  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.

او می­رسید هر شب و با حال مست خود

دزدیده می­گرفت دلم را به‌دست خود

هر روز از کنار همین خانه می­گذشت

و می­گذاشت روی همین زنگ دست خود

رد می­شد از کنار پل و چرخ می­زد و

می­برد از تعجب  ما ناز شست خود

شاید که در سیاهی آن ابر دیده بود

یک شب پل قدیم ده ما شکست خود

با آنکه می­شناختمش مثل آفتاب

دادم به دست عشق همه بود و هست خود

رازی که در نگاه تو و آن دو مست بود

چون ماه کرده بود مرا شب­پرست خود

پلکی زدی و مثل مِه از من جدا شدی

دیدم به قاب پنجره­هایت گسست خود

امشب کجاست سمت افق­های گرم تو

تا نو کنم به‌یاد تو عهد الست خود

جز چشم انتظار چه دادی به­دست ما

با آن دو چشم آبی ناخورده مست خود

9/2/81

.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 8:57  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.

همیشه گنگ و غریبانه زیستی درخویش

تمام هستی خود را گریستی درخویش

تمام هستی تو چشمهای بغض آلود

و حسرتی که چه بیهوده زیستی درخویش

نشد که از من خود یک­قدم جلو بزنی

شبیه تابلوی خشک ایستی درخویش

که بعد بیست رسید او به هر چه ناممکن

و تو دچار همان ذوق بیستی درخویش

همیشه چشم­ به­راه عبور بارانی

که از خودت بکنی و بیایستی درخویش

که عابران عجول از مقابلت بروند

که شاد باشی از اینکه گریستی درخویش

خیال می­کنی! آخر کجا چه بارانی

چنان تهی شدی از خود که نیستی درخویش

به بی­ترانگی خود نگاه کن شاعر

بپرس از خودت آخر که کیستی درخویش

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 8:53  توسط مجید اکبرزاده  | 
.
.
.

ابرم اگر چه هرچه دارم گریه دارم

بگذار یک دریا ببارم گریه دارم

بغضم گرفته در گلو هر­روز تا اشک

این لحظه­ها را می­شمارم گریه دارم

بارانی من کی  می­آیی تا ببینی

در چشم­های انتظارم گریه دارم

شعری ندارم چشم­های آبی­ات را

پاییز­واری، در بهارم گریه دارم

عمری است در طغیان این بی­حاصلی­ها

بر دوش طوفان­ها سوارم گریه دارم

ای ابرهای آسمان تقصیر من نیست

بی­اختیارم بی­قرارم گریه دارم

 

.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 8:50  توسط مجید اکبرزاده  | 
.