دروغ سیزده
خالی شده شهر
از آدمها
از باد
از ابر.
درختها
گردههایشان را و گلبرگهایشان را
در خیابانها رها کردهاند
آفتاب
بیهوده میتابد
بیهوده این سایهها
دراز میکشند روی خیابان
انتظارشان بیهوده است
اتوبوسی حتی
نمیگذرد
*
خواب
در دهان من خمیازه میکشد
هنوز اول بهار است
(این دورِ چندم است زمین تاب میخورد؟)
پس چرا ساختمانها
درختها، پلها، رودخانهها
سر جایشان ایستادهاند
و حالشان به هم نمیخورد
از دیدن دوباره بهار
چرا مورچهها
با تکههای نان
و گنجشکها با چینههای خالی
سر نمیکنند؟
چرا عنکبوتها
مگسهای تازه میجویند
از ارتفاع پست زندگی؟
پرستوهایی که با بادها رفتند
چرا دوباره بر میگردند
به جستجوی لانههای ریختهشان؟
میخواهم
همه جادهها را از روی نقشهها بلیسَم
میخواهم خیابانها را پاک کنم
و جای هر چهارراه قاصدکی بگذارم
تا وقتی به هوا بر میخیزد
ماشینها و آدمهایشان را
با خود بردارد
*
بهار
به من کلک میزند
و سیزده فروردین
مثل زندانی است
که درهای شیشهایاش را
رو به خیابان خالی گشودهاند
سیزده فروردین
مثل عادیترین ساعات زمستان
در برف یا گَرده گلها
در سکوت خیابان
میگذرد
*
حالا که نیستی
ظرفها را شستهام
گلدانها را آب دادهام
حالا که نیستی
آش سرد میشود
و چایهای غروب
نخورده میمانند
به میز تکیه میدهم و خوابم میبرد
به ابر تکیه میدهم و به پشتی
و صدایم خیس میشود از بارش یادت
*
پیادهروها
سنگفرششان را گرم در آغوش کشیدهاند
از آسفالت داغ و جای پای سربازان
پاک شدهاند
و
پنجرهها
به نگاه مردهای میمانند
که به چشمهای شاعر خیرهاند
و تلفن
در خواب خودش زنگ میزند
*
حالا که نیستی
جای بهار
کلمهای بگذار
که با تو بیاید
مثل درخت، مثل بهشت
مثل نفس که با تو میکشم
حالا که نیستی
دلیلی به من بگو
که زنده بمانم
دروغی
که سیزده را با آن سر کنم.








