مهمترین
و بارزترین مشخصه شعر حبیب یزدانی، درد است. دردی که بازتاب حس درونی خود شاعر در
مسیر زندگی است او درد را زیسته است و درد و واژههای همساز آن از وجودش میجوشد و
بسامد بالای کلماتی چون دلتنگی، رنج، آزار، خسته و از این دست در شعر حبیب و تنوع
کلماتی که در ابراز آن درد استفاده میکند نشان از همین موضوع دارد.
در
شعر او کلمات زمخت و دردآلود زیبا نیست؛ حتی گاهی چرکین است ولی از همان دست
کلماتی است که بین مردم استفاده میشود او زبان مطنطن و حتی واژههای نازکنارنجی
غزلسازان نو را ندارد شعر او سیاه میشود، تلخ میشود و حتی ممکن است از معیار
زیباشناسی غزل نو خارج شود اما انعکاسدهنده درد اجتماعی است که او خود را همیشه
از طبقه و در ردیف آنها میداند. شعر او رسالتی به دوش میکشد که شاید در غزل خوش
ننشیند اما او با همین واژههای معمولی و با همین سیاق سخن میگوید و رسالتش را
انجام میدهد بیهیچ نرمشی در برابر کلمات.
در
شعر یزدانی کلمات تا وقتی اهمیت دارند که بتوانند بار سخن را به مقصد برسانند و
اگر کلمهای دیگر همان مقصود را برساند به راحتی استخدام میشود و او از کنار
گذاشتن و یا جمع آوردن هیچ واژهای به خاطر معیارهای زیباشناختی شعر ابا ندارد شعر
او ظاهری آراسته ندارد و این کلیت شعر است که در عمق معنایی پنهان است و اگر نه،
جزئیات بسیار ساده و بدون هیچ پیچیدگی مهفوم خود را میرسانند حتی اگر به لغزشها و
محذورات وزن و قافیه دچار شوند به اين نمونهها توجه كنيد:
چه را
ه درازی به پیشم گرفتم ...
من
ندانم که چه میخواسته است او ز خدا ...
او
حتی گاه از دست شعر لجش میگیرد و بسیار؛ مانند نمونههای:
بهخدا دیگر از قلم سیرم از غزل از ترانه
دلگیرم
... و رازی که غمگین شنیدن
ندارد
چقدر درد من و گوش خلق سنگین
است
چقدر شعر من امشب به شعر
بدبین است
.... و حافظانهترین شعرهای
امروزی به من امید رهایی نمیکند
تلقین
از
این دست شعرها که بیانگر روح سکوت و سکونناپذیر اوست او را از راضی شدن به مقوله
شعر برای شعر یا به عبارتی هنر برای هنر، بازمیدارد او از آندست شاعران نیست که
برای اثبات قدرت شاعریاش شعر بگوید؛ او هنر را دریچهای برای گریختن از این تگنای
رنج میبیند همچنانکه در شعرهایش پیداست.
وجه
دوم شعرهای یزدانی طنز تلخی است که در بستر آنها جاری است. طنزی پر از نیش و کنایه
که در شعرهای ترکی او بیشتر نمود دارد با زبانی تلخوش که حاصل از تجربههای عینی
و ایدههای ذهنی او نسبت به هر موجودی است که کوتاهیاش موجب زیانی برای جامعه میشود.
فرقی هم نمیکند که مورد نظرش که و یا چه کسانی باشند. او در آنها از دید بالادست
مینگرد و در شعرش به آنها هشدار میدهد و در این راه از بسیاری از تکنیکهای طنز
استفاده میکند.
برای
بررسی بیشتر بهتر است برویم به سراغ خود شعرها؛
غزل دلتنگی:
این
شعر یزدانی و البته بیشتر شعرهای او ساختمند نیستند از یک نقطه شروع و در جایی نه
چندان مرتبط با موضوع اول تمام میشوند. در بیتهای نخستین سخن از راز بال شکسته و
دل گرفته است و در بیتهای آخر به خود شعر به عنوان موضوع اشاره میشود در بیتها
میانی نیز از اشک و راه دراز و تیر جفا سخن میرود ارتباط این کلمات و موضوعها در
کلیت دلتنگیاست که به آنها شکل میدهد. در بیت اول:
... و رازی که غمگین شنیدن
ندارد كه بال شکسته پریدن
ندارد
با
«واو» آغازین به شعر وصل میشویم انگار پیش از این شاعر با خود خلوت کرده است و در
اینجا خودگفتههایش واضح میشود و او را وارد جهان شعر میکند. راز غمگینی که
شنیدن ندارد، همچنان است که بال شکسته پریدن؛ وی او با همان بال شکسته در هوای شعر
پریدن گرفته و رازش را هر چه که غمگینتر واگویه میکند.
اگر
در بیت دوم دقت کنیم سکتههایی که در خواندن شعر ایجاد میشود به القاء حس شعر کمک
میکند:
دلم آنچنان در هوایش گرفته که گویی هوای پریدن ندارد.
چینش
واژههاي بریده از هم، به تپش قلبی میماند که عنقریب از تپش خواهد ایستاد؛ قلبی
سخت گرفته و غمگین.
در
بیت سوم سخن از خشکیدن اشکی در چشم پرحسرتی است که ذوقی برای چکیدن ندارد در این
بیت کلمه ذوق خوش ننشسته است شاید اگر به جای ذوق کلمه میل را بگذاریم؛
... و خشکیده در چشم پرحسرت
اشکی که میلی برای چکیدن ندارد
بهتر
باشد.
همچنانکه
در بیت بعد واژه دراز معادل طولانی بهکار رفته و چندان خوشایند نیست تکرار ضمیر
من به صورت به پیشم گرفتم از استحکام بیت کاسته است:
در این ره به تیر جفا میزنندش غزالی که نای رمیدن ندارد
شعر ادامه مییابد راه درازی که غزال اندیشه
شاعر در آن، شکار جفاپیشهگانه است. تیر جفا ترکیبی مستعمل است که میتوانست بهتر
از این بیاید و اما شاهبیت این غزل:
فعولن فعولن دل ما دل ما از این رنج موزون رهیدن ندارد
که
یکی از بهترین توصیفهای شاعرانه از مقوله شاعری است. اشاره رنج موزون با آوردن خود
واژههای افاعیلی (فعولن فعولن) به تثبیت آن کمک کرده است. رنج موزونی که شاعر را
از آن رهایی نیست. بعد نیز همچنانکه اشاره شد، از سر دلتنگی شاعر از شعر است شعری
که چون شوکران جان شاعر را میپژمرد اما گریزی از آن نیست حتی اگر یک بیت دیگر
برای چشیدن نداشته باشد.